خرید بک لینک

پس بگو...

قرار بود تو بیای و ...من نمی دانستم.

......

وقتی بهش نگاه میکنم، به چشمها و لب هایی که همه میگن شبیه خودمه، همین جمله بالا میاد تو ذهنم...من نمیدونستم قرار بر این بوده تو باشی، وجود داشته باشی...و من چقدر بخاطر تو از خدا ممنونم کوچولوم

برچسب: نویسنده: کامیار صمیمی تاريخ: سه شنبه 10 بهمن 1402 ساعت: 19:23

دیروز به بابا میگفتم این روزا هرچی به ذهنم میرسه و ی کوچولو حس میکنم اگه شرایط فلان جور بود راحت تر می بودم، داره اتفاق می افته!... بیشتر از یک روز طول نمیکشه و همون چیزی که میخواستم و توی ذهنم گذشته برام اتفاق می افته، باور نکردنی !!! عجیبه این روزها و این ماه بخصوص!...حس اینکه کسی داره بهت نگاه میکنه و هواتو داره به شدت زیاده! اصلا نمیتونم توضیح بدم که چقدر راه برام باز میکنه که آروم باشم و قلبم کاملا درک میکنه مهرشو ....دمت گرم خدا.+ امسال از این ماه بسیار لذت بردم و شاید اولین سال باشه که دلم نمیخواد رمضون تموم بشه.++شما هم خرافاتی هستی...؟ _ من دوسش دارم ،میدونمم دوستم داره.

برچسب: نویسنده: کامیار صمیمی تاريخ: پنجشنبه 31 فروردين 1402 ساعت: 20:37

اما درگیر تیک عصبی شدم...یعنی جدیدا وقتی توی شرایط استرسی قرار میگیرم دستام به شدت شروع میکنه به لرزیدن...در حدی که نمیتونم چیزی رو بگیرم و این لرزش غیرقابل کنترل، انگار ی کوه یخ میشم ... فکر میکنم دلیل این میتونه همین یک سالی باشه که اینقدر فشار روحی داشتم و دلیل دیگه درونگرا بودنمه...

برچسب: نویسنده: کامیار صمیمی تاريخ: پنجشنبه 31 فروردين 1402 ساعت: 20:37

صفحه بندی